.
امروز را بیشتر از تمام روز های این پاییز لعنتی قدم زدم... خیلی آرام... خیلی سنگین... میدانی هوا سنگین بود ... تکه های خاکستری رنگی تمام آسمان را پوشانده بود۰۰۰ نا خود آگاه حال هوای من هم خاکستری شده بود..
امروز بیشتر از تمام روز های این پاییز لعنتی خندیدم... هر چند مصنوعی... هر چند الکی.... میدانی که عادت ندارم احساساتم را بیان کنم... یعنی از گفتنشان دل خوشی ندارم... یاد وقت هایی میوفتم که تو میگفتی و میخندیدی بلند بلند و من گریه میکردم خیلی آرام که نکند یک وقت خنده هایت خیس شوند...
امروز را بیشتر از تمام روز های این پاییز لعنتی سکوت کردم.... البته عمدی نبود...میدانی یک آلو چیده بودم از درخت بغل دانشگاه ... چقدررر خوش مزه بود اما هسته اش گیر کرده بود توی گلویم... نه میرفت نه می آمد... فقط بالا پایین میشد و صدایم را می لرزاند...
امروز بیشتر از تمام روزهای این پاییز لعنتی آسمان ابری بود... نه بغضش می ترکید نه پاره میشد و راه باران را باز میکرد
امروز بیشتر از تمام روزهای این پاییز لعنتی از زندگی سیر شدم... حس میکنم نه میتوانم به کسی اجازه ی ورود به این پمپ لعنتی را بدهم نه دیگر حوصله ی نگه داشتن کسی را در آن دارم
شاید از عوارض همین هوای ابریست
میدانی همیشه به همه گفتم که هوای ابری را بیشتر از تمامی آب و هوا ها دوس دارم... دیگر دارم به حرفهای خودم هم شک میکنم...!
ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 36