گاهی اوقات که روتخت دراز کشیدمو لای پنجره بازه و نور از لای پنجره و پرده دستشو دراز میکنه و میکشه روی صورتم، چشمامو میبندمو میزارم که پوستم نور و تو آغوش بگیره و من هیچیو نبینم...
اون وقته که یه سایه جا خوش میکنه رو چشمام، لاشونو باز میکنم و میبینم که دستای تو باز سپر این آفتاب حسود شده و چشمات...
چشماته که عین دکمه دوخته شده به لباس نگاهم و بعد از یه دل سیر ردوبدل کردن نگاه باهات ترجیح میدم بازم چشمامو ببندم و مزاحم خلوتت نشم :)
فقط این بار فرقش اینه که یه لبخند کوچولو از اون گوشه موشه ها بدو بدو میاد و خودشو پرت میکنه رو لبام که بهت بفهمونه که تو دلم داره قیلی ویلی میره...
.
.
.
امروز پرده رو کشیدم و روی تخت دراز کشیدم و هیچ نوری نیست که با صورتم ور بره میدونی که، تا بوی اومدنتو حس نکنم، پرده هارو کنار نمیزنم جانم.
ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 34