امروز صبح توی مترو به قول امیر وضعیت سفید یه "مامان بزرگه" رو دیدم. چین و چروک صورتش مثل صورت مامانجون خودم. دستاش به زبری دستای مامانی. داشت سبزی هایی که خودش خشک کرده بود رو میفروخت. نعنا پونه ترخون . همه رو خیلی تمیز تو کیسه های کوچولو بسته بندی کرده بود. عزیزم عزیزم میکرد. وقتی ازش بسته ای میخریدن کلییی دعا میکرد.
داشتم با خودم فکر میکردم چرا با این سنش تو مترو باید کار کنه با اون قد خمیده و پاهایی که توان تحمل وزن هرچند کمش رو نداشتن.
الان با این سن تازه وقت شیرینشه. وقتشه بشینه تو روی تخت بغل حیاط. یه بشقاب هندونه با آقاشون بخوره. نوه هاش دور حوض بدون. بیان هی لپشو بوس کنن و قربون صدقش برن. به نوه ی بزرگش آش پختن یاد بده. نوه ی کوچیکشو تو بغل بگیره و قنداغ بهش بده. از اون مامان بزرگا باشه که صبح بعد نمازش پاشه چایی خوش عطر دم کنه و قبل ظهر که میری خونشون بوی سبزی تازه و سیر و صدای قل قل آش روی اجاق توی خونه پیچیده باشه. بعد از ظهر باهم بشنید و از جوونیاش بگه. حرفاشو با تک بیتی های شیرین بهت بفهمونه.
ولی گاهی اوقات از دست ما هیچ کاری برنمیاد جز نگاه کردن و شاید تنها خریدن یک بسته نعنا ی خشک شده...
ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 9